____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ²³
ویو مادر جونگ کوک:
باورم نمیشه....
یعنی چند ساله که جونگ کوک بل رو دوست داره؟
7 سال؟
پس الکساندر پدر بل بوده که خیلی اذیتش کرده بوده...
7 سال پیش کوک الکساندر رو به جرم ندادن حقوق به خدمتکاراش و همینطور کتک زدنشون خیلی شکنجه داد...
جوری که آرزوی مرگ میکرد...
همون موقع برام سوال بود که چرا اینقدر به الکساندر اهمیت میده...
پس همش به خاطر بل بوده...
خدایا کوک دیوانه وار بل رو دوست داره....
احتمالا بل از این اتفاق خبر نداره...
چون خود کوک اجازه نداد خبرش پخش بشه...
امیدوارم همینقدر که کوک بل رو دوست داره،
بل هم عاشق کوک باشه، یا حداقل در آینده عاشقش بشه..
وگرنه کوک نابود میشه...
میشکنه...
پایان ویو مادر جونگ کوک
ویو بل:
چه رفتار عجیبی داشت...
انگار از شنیدن اسم الکساندر جا خورده بود..
هعیییی
نمیدونم اصلا
فقط خیلی زن مهربونی بود...
ویو نویسنده:
که یهو حرف جونگ کوک تو سرش پخش میشه:
+منظورم ملکه قلبم بود...
ملکه قلبم..
ملکه قلبم..
که در عرض یک ثانیه صورت بل مثل لبو سرخ میشه و یه لبخند پهن رو لبش میشه...
که با خودش میگه:
-اههههه چرا گیجم میکنی؟
واقعا دوستم داره یا فقط سرگرمی؟
قطعا یه نفر واسه یه سرگرمی اینقدر خودشو به آب و آتیش نمیزنه..
پس یعنی واقعا دوستم داره؟
یا عاشقمه؟
که بل روی تخت دراز میکشه و بالاشت رو سرش میذاره و ذوق میکنههه...
ویو فردا صبح:
ویو بل:
با حس خوبی از خواب بیدار شدم و سریع یه دوش گرفتم و لباسمو پوشیدمو و خدمتکار هم صبحونه امو آورد و خوردم
بعدش هم به سمت اتاق پرتره رفتم وقتی دم در بودم و خواستم در رو باز کنم احساس کردم یه نفر دستشو گذاشت روی شونم....
برگشتم و دیدم جونگ کوکه
+مگه بهت نگفتم نیاز نیست پرتره بکشی
-اهههه دیوونم کردین یه نفس تنگی بود دیگه سریع بدو تو اتاق تا شروع کنیم(با داد و حس رئیس بودن)
+فقط تعجب
-سریع دست کوک رو میگیره و میبرتش سمت اتاق پرتره
روی صندلی مینشونتش و کارشو شروع میکنه
-خب الان سوار بالابر بشم دیگه(خیلی آروم و زیر لب)
سوارش شدم و داشتم به صورت دستی با یه دستگیره هدایتش میکردم به سمت بالا که دستم لیز خورد محکم به سمت زمین اومدم
چشمامو محکم بستم و منتظر درد زمین خوردن بودم که تو هوا شناور شدمم...
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
ویو مادر جونگ کوک:
باورم نمیشه....
یعنی چند ساله که جونگ کوک بل رو دوست داره؟
7 سال؟
پس الکساندر پدر بل بوده که خیلی اذیتش کرده بوده...
7 سال پیش کوک الکساندر رو به جرم ندادن حقوق به خدمتکاراش و همینطور کتک زدنشون خیلی شکنجه داد...
جوری که آرزوی مرگ میکرد...
همون موقع برام سوال بود که چرا اینقدر به الکساندر اهمیت میده...
پس همش به خاطر بل بوده...
خدایا کوک دیوانه وار بل رو دوست داره....
احتمالا بل از این اتفاق خبر نداره...
چون خود کوک اجازه نداد خبرش پخش بشه...
امیدوارم همینقدر که کوک بل رو دوست داره،
بل هم عاشق کوک باشه، یا حداقل در آینده عاشقش بشه..
وگرنه کوک نابود میشه...
میشکنه...
پایان ویو مادر جونگ کوک
ویو بل:
چه رفتار عجیبی داشت...
انگار از شنیدن اسم الکساندر جا خورده بود..
هعیییی
نمیدونم اصلا
فقط خیلی زن مهربونی بود...
ویو نویسنده:
که یهو حرف جونگ کوک تو سرش پخش میشه:
+منظورم ملکه قلبم بود...
ملکه قلبم..
ملکه قلبم..
که در عرض یک ثانیه صورت بل مثل لبو سرخ میشه و یه لبخند پهن رو لبش میشه...
که با خودش میگه:
-اههههه چرا گیجم میکنی؟
واقعا دوستم داره یا فقط سرگرمی؟
قطعا یه نفر واسه یه سرگرمی اینقدر خودشو به آب و آتیش نمیزنه..
پس یعنی واقعا دوستم داره؟
یا عاشقمه؟
که بل روی تخت دراز میکشه و بالاشت رو سرش میذاره و ذوق میکنههه...
ویو فردا صبح:
ویو بل:
با حس خوبی از خواب بیدار شدم و سریع یه دوش گرفتم و لباسمو پوشیدمو و خدمتکار هم صبحونه امو آورد و خوردم
بعدش هم به سمت اتاق پرتره رفتم وقتی دم در بودم و خواستم در رو باز کنم احساس کردم یه نفر دستشو گذاشت روی شونم....
برگشتم و دیدم جونگ کوکه
+مگه بهت نگفتم نیاز نیست پرتره بکشی
-اهههه دیوونم کردین یه نفس تنگی بود دیگه سریع بدو تو اتاق تا شروع کنیم(با داد و حس رئیس بودن)
+فقط تعجب
-سریع دست کوک رو میگیره و میبرتش سمت اتاق پرتره
روی صندلی مینشونتش و کارشو شروع میکنه
-خب الان سوار بالابر بشم دیگه(خیلی آروم و زیر لب)
سوارش شدم و داشتم به صورت دستی با یه دستگیره هدایتش میکردم به سمت بالا که دستم لیز خورد محکم به سمت زمین اومدم
چشمامو محکم بستم و منتظر درد زمین خوردن بودم که تو هوا شناور شدمم...
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۷.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط